عـــــــــــــشق و خـــــــیانـــت

دوستـــــــی..................

تو از زیبا ترین نیلوفر من ، بخوان غم را تو از چشم تر من

بدان این روی زرد از دوری توست ، که سر بیرون زد از خاکستر من . . .

 

 

**************************************************

دلتنگی

من تنهام ودلم برات تنگ شده

خداحافظ،خداحافظ،هیچ وقت نگو خداحافظ

اگرچه نمیتونم تورو در آغوش بگیرم

من بهت احتیاج دارم،ولی هیچی نمیتونم بگم

من تورو میخوام حتی اگه این فقط یه آرزو باشه یه آرزو

 

****************************************************

تقدیــــــــــــــــــــــم

تقدیم به کسی که اسمش انتها ندارد…

محبتش پایان ندارد..

فراموشی اش امکان ندارد…

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 0:40  توسط sami  | 

آتیش داری؟!!…

خـــودکــشی کـــارِ آسونــیه. . . اگــه مــردی زنـــدگی کُـــن. . .

ســـیگارش را مــی گــذارد زیــر لبــش و مـــی گــوید:

آتـــیش داری؟!

جــواب مــیدم:

تــوی جــیــبــم کــه نــه. . .

تـــو”دلــــم“چـــرا. . .

بــه کــارت مــی آیــد؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 0:6  توسط sami  | 

بعضی وقتا دوست داری…

بعضی وقتا هست که دوس داری کنارت باشه…
 محکم بغلت کنه…
 بذاره اشک بریزی راحت شی….
 بعد آروم تو گوشت بگه: ” دیوونه من که باهاتم “
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 0:5  توسط sami  | 

"بهم گیر نـــــــده، حوصله ندارم ".......!

بعضی چیزها را " باید " بنویسم

نه برای اینکه همه " بخونن " و بگن " عالیه "

برای اینکه " خفه نشم "

همین !!


یه وقتــــــایی هست که جواب همه نگرانیـــات و دلتنگیات
میشــه یه جمله
که میكوبن تو صورتــــت
"بهم گیر نـــــــده، حوصله ندارم ".......!



گاهــــی هیـــچ کــــس را نــداشــتـ ـه بـــاشـــی بهتــــر است

داشتــــن بعضــــی هـــا

تنهــــاتــــرت مـــی کــنــد . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 14:2  توسط sami  | 

دلم گرفته.........

دلـم گرفتــه...دلــم عجیــب گرفتــه...خیــال خـواب نــدارم

جاده احساس : به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1391ساعت 15:8  توسط sami  | 

زندگی من و تو........

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 22:20  توسط sami  | 

تنهــــــــــــــــایی......

تــــــا زمــــانـــی کــه کســــی چشـــم انتـــظار تــوســــت هــرگــز نــخواهــی مـــــرد....


در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم

در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم

در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم

در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم
ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 22:15  توسط sami  | 

پیرمردو دختر.........

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه
- مطمئنی؟
- نه
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 2:18  توسط sami  | 

می دانم...

می دانم...

یکی از آن روزهای مبهم دور...

وقتی جلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده ای و بچه ها از سرو کولت بالا می روند...

درست همان لحظه که قرار است احساس کنی خوشبخت ترینی...

ناگهان...

یاد من به سینه ات چنگ می زند...!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 2:11  توسط sami  | 

این روزهــــ ــــــا من

این روزهــــ ــــــا من
خدای ســـــ♦ــــکوت شده ام
خفقــــــــان گرفته ام تا
آرامـ ــــــــش اهالـــ ـ ـ ـــــی دنیــــا
خط خطـــــــــ ـ ـ ـی نشود...
اینجا زمیـــــــ•ــــــن است
اینجا زمیـــــــ•ــــــن است رسم آدمهـــ ـــایش عجیـــــب است
اینجا گــــ ــم که میشـــــوی
بجای ایــــــنکه دنبـــــالــــــــت بگردند
فراموشــــ ــــــت میــکنند.........

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 1:58  توسط sami  | 

مطالب قدیمی‌تر